#هیچکسان_(جلد_سوم_حقیقت_رمانتیک_قتل)_پارت_254


هر چند خیلی دوست داشتم هم داروین بزنم و هم خودمو ولی سعی کردم خونسرد باشم!

- خب...باشه، ببین من سعی می کنم بکشمت بیرون، امیدوارم که کنده بشی! بعدش هم از اینجا میریم.

داروین – باشه، قول میدم.

شروع کردم به کشیدن داروین.خودش هم خیلی تلاش می کرد ولی فایده نداشت!

وسط اون زور زدن ها داروین به من گفت : بهراد، این خونسردی ِ تو به من آرامش میده.

منم در حالی که داشتم برای بیرون اوردنش مثه سگ جون می کَندم گفتم : لطف داری.

یهو شروع کرد به آه و ناله.با نگرانی پرسیدم : چی شد؟!

داروین – انگار داره دستمو گاز می گیره!

چشمم به تبری که گوشه ی اتاق بود افتاد.از داروین جدا شدم و به سمت تبر رفتم.به طرف داروین برگشتم و تبرو بالا گرفتم تا به در کمد ضربه بزنم که داروین گفت : نه نه جون ِ مادرت این کارو نکن! نمی خوام گردنمو قطع کنی!

- قول میدم فقط به در ضربه بزنم!

داروین – اصن فکرشم نکن!

به حرف داروین توجهی نکردم و دوباره تبر رو بالا بردم تا درو بشکنم که یهو فشار قطع شد و داروین تونست دستشو بکشه بیرون.مچ دستش کاملا قرمز شده بود، یه جای دندون هم روش بود!

هر دو فقط به فکر بیرون رفتن از اون خونه بودیم، برای همین بدون هیچ حرفی از اتاق بیرون اومدیم.داشتیم به طرف در ورودی حرکت می کردیم که یه آن دیدیم یه آدم قد بلند با لباس های مشکی خیلی سریع دوید و رفت پشت چوب لباسی ای که کنار در ِ ورودی بود! سیاهی لباس هایی که به چوب لباسی آویزون بودن باعث میشد نتونیم جای اون شخص رو دقیق تشخیص بدیم...اصلا معلوم نبود طرف هنوز اونجاست یا نه! جفت مون می ترسیدیم به در نزدیک بشیم...


romangram.com | @romangram_com