#هیچکسان_(جلد_سوم_حقیقت_رمانتیک_قتل)_پارت_248
- نه بابا، نیازی به خودکشی نیست.الان یه قبیله جن عصبانی دنبال این اند که منو بکشن و یه حال اساسی از هاموس بگیرن...حالا قاتلِ به کنار!
داروین – انقدر ناامید نباش! منم چند ماه پیش همین حس تو رو داشتم ولی خوب شدم.
- چی کار کردی که خوب شدی؟!
داروین – خودکشی کردم...البته درست ترش اینه که اقدام به خودکشی کردم.منتها از شانس بد این رفقای ناباب رسوندنم بیمارستان و الان در خدمت جنابعالی ام.
- واقعا حرفات دلگرم کننده بود!!
داروین – منظورم اینه که معمولا اتفاقای ناجور وقتی به ماکسیمم می رسن دیگه کلا تموم میشن.احتمالا تو الان به اون مرحله نزدیکی.
- عجب استراتژی جالبی داری !! اصن قدرت استدلالت آدمو متحیر می کنه! الان من تنها نتیجه ای که از حرفات گرفتم این بود که برم خودکشی کنم!
خندید : نه منظورم این نبود که خودکشی کنی.فقط می خواستم بگم که منم تو شرایط بد بودم و خلاصه طاقت بیار رفیق!
اینو که گفت خندید یه دونه محکم زد رو شونه م، جوری که نزدیک بود کنترل ماشین از دستم خارج بشه !
کم کم از شهر خارج شدیم و به یکی از روستاهای اطراف رسیدیم.داروین ازم خواست تا وارد روستا بشم.جاده ی روستا از همون ابتدا خاکی بود.شیب تندی هم داشت.باید یه تپه رو دور می زدیم تا به روستا برسیم.بعد از اینکه تپه رو دور زدیم تو یه سراشیبی افتادیم. از اونجا می تونستیم خونه های روستا رو ببینم.به شخصه تا اون موقع هیچ وقت اون روستا رو ندیده بودم!
- گفتی حامی ازت خواسته بیای اینجا؟
داروین به لحنی جدی گفت : آره، گفت خودش هم اینجاست.
- خودش اینجاست اونوقت از تو کمک خواسته؟!
romangram.com | @romangram_com