#هیچکسان_(جلد_سوم_حقیقت_رمانتیک_قتل)_پارت_245

هاموس – می خواستم دروغی که بهت میگم برات باورپذیرتر باشه.حس کردم اگه فکر کنی آدم خاصی هستی راحت تر راضی میشی جن گیری رو یاد بگیری و باور می کنی که از طرف جن های مسلمون انتخاب شدی.

- حرفت واقعا احمقانه بود.الان تازه دارم می فهمم چه چیز چرتی گفتی.

هاموس با لحنی جدی گفت : خب دیگه حالا نمی خواد دور برداری! هر چی من هیچی نمیگم...

- چیز دیگه ای هست که بخوای بهم بگی؟

هاموس – نه...فکر نمی کنم.

- خوبه، چون منم دیگه تحملشو ندارم.یهو دیدی سکته کردم افتادم رو دستت.یه سوال ازت بپرسم؟

هاموس – بپرس.

- تو این چند سال شده مامانت بخواد منو ببینه؟

هاموس – آره! همیشه میاد تو رو می بینه، منتها معمولا وقت هایی میاد که خوابی.

- اینکه فایده ای نداره.

هاموس – برای خودش که ظاهرا داره! اگه این قضیه خوشحالت می کنه بهش بگم وقت هایی بیاد که بیداری؟

- نه...فراموشش کن.حس می کنم اینجوری اذیت میشه.

هاموس – چرا؟

- نمی دونم...یه حس ِ دیگه.

romangram.com | @romangram_com