#هیچکسان_(جلد_سوم_حقیقت_رمانتیک_قتل)_پارت_231

سورن – عجب!

- به جون ِ تو!

سورن – دیگه مطمئن شدم داری چرت و پرت میگی.

مسعود وارد پذیرایی شد و در حالی که داشت سفره رو روی زمین پهن می کرد گفت : بهراد، الان من با غذا برمی گردم، بخوای لوس بازی دربیاری حالتو می گیرم.

- لوس بازی دقیقا شامل چه کارایی میشه؟ً!

مسعود – غذا نخوردن و خلاصه هر حرکتی که من حس کنم لوس بازیه.می دونی که من از آدمای لوس بدم میاد!

- من نمی دونم چرا شما دو تا انقدر نگران غذا نخوردن من اید!! نترسید بابا، من اونقدرها هم که شما فک می کنید لاغر نیستم، حالا حالاها ذخیره دارم!

سورن – چه ربطی داره؟ مگه تو شتری؟

مسعود – راست میگه دیگه. تا من برمی گردم فکرهاتو بکن ببین می ارزه منو سر ِ این موضوع عصبانی کنی یا نه!

این گیر دادن های سورن و مسعود کم کم داشت عصبیم می کرد.می دونستم که راضی نمیشن برن خونه های خودشون ولی خیلی دلم می خواست براشون قاطی کنم بلکم کمتر بهم گیر بدن!

همین که بوی غذا بهم می خورد حس می کردم یه پرس کامل خوردم! احتمالا این تماس با جن ها روم اثر گذاشته بود...اما مگه همچین ویژگی ای از جن به آدم منتقل میشه؟! اونم اینجوری، با چند بار دیدنشون و چند کلمه حرف زدن! خدا رو شکر از این بابت خیالم راحت بود که دورگه نیستم، وگرنه حتما به این موضوع شک می کردم.

بلاخره مسعود غذا رو اورد و بعد از کلی اصرار و تهدید مجبور شدم سر سفره بشینم.نمی تونستم درست بشینم.همه جا رو تار می دیدم، همش هم دوست داشتم به یه چیزی تکیه بدم ولی بدبختانه پشتم چیزی برای تکیه دادن نبود...البته میز بود ولی برای لم دادن جای مناسبی نبود.

- این غذاها رو امشب درست کردی؟

مسعود – برنجش رو آره.بقیه رو از بیرون گرفتم.

romangram.com | @romangram_com