#هیچکسان_(جلد_سوم_حقیقت_رمانتیک_قتل)_پارت_228


خودمم برای این سوال جوابی نداشتم.اگه چیزایی که دیده بودم صرفا توهم بودن پس چرا خون روی لباسم از بین نرفته بود! البته جواب این سوال برام اهمیت چندانی نداشت.برای من مهم این بود که مسعود زنده ست، همین و بس.

مسعود و سورن واقعا جلوی من کم اورده بودن، نمی دونستم باید باهام چی کار کنن.خیلی سعی می کردم به خودم مسلط باشم و دیگه گریه نکنم.تا حدودی هم موفق بودم.خیلی آروم تر از قبل شده بودم فقط مشکل این بود که نمی تونستم حرف بزنم...نای حرف زدن نداشتم.هنوز تو شوک بودم.مطمئنا اگه به مسعود تکیه نداده بودم نقش زمین می شدم.

سورن آروم ازم پرسید : بهراد ، کسی رو زدی؟ با کسی درگیر شدی؟!

مسعود – اگه کسی رو زدی به ما بگو، ما درستش می کنیم.

با سر بهشون جواب منفی دادم ولی باز هم این سوال ها رو تکرار می کردن.احتمالا فکر می کردن من کسی رو کشتم...که حق هم داشتن!

سورن از جاش بلند شد و به مسعود گفت : من میرم به خونه یه نگاهی بندازم...

مسعود – آره، فکر خوبیه.برو...ما همین جا هستیم تا برگردی.

توی پذیرایی روی مبل لم داده بودم.سرم خیلی درد می کرد.صدای تلویزیون و نور لامپ هم بدجوری رو اعصابم بود ولی مسعود و سورن برای اینکه مثلا فضا رو شاد نگه دارن نمی ذاشتن خاموششون کنم!

بعد از دیدن اون صحنه کاملا احساس می کردم انرژیم تحلیل رفته.نای حرکت و حرف زدن رو نداشتم. با اینکه می دونستم چیزی که دیدم صرفا توهم بوده ولی هنوز تو شوک بودم....اون ثانیه های اول که مسعود رو دیدم خیالم از بابت هاموس هم راحت شد.اگه اون کسی که تو حموم دیدم هاموس بود فورا متوجه میشدم.همیشه در تماس با هاموس اولین چیزی که توجهمو جلب می کرد پوست لطیفش بود.برای همین هم از همون لحظه ی اولی که اون فرد رو توی حموم دیدم مطمئن بودم مسعوده نه هاموس.

بعد از گذشت نیم ساعت از اون ماجرا سورن و مسعود همچنان داشتن توی خونه و حیاط رو می گشتن. احتمالا فکر می کردن من زدم یه نفرو نفله کردم...حالا داشتن می گشتن دنبال جنازه ش! فقط شانس اوردم خونه پاک ِ پاک بود وگرنه الان تو بازداشتگاه منتظر نوبت دادگاهم بودم!

بعد ِ چند ثانیه متوجه شدم یه نفر کنارم نشست.چشمامو باز کردم و دیدم سورن ئه.

با بی حالی گفتم : چی شد؟ تحقیقات به کجا رسید؟

سورن – خدا رو شکر جسدی پیدا نکردیم.


romangram.com | @romangram_com