#هیچکسان_(جلد_سوم_حقیقت_رمانتیک_قتل)_پارت_226


همینطور که داشتم راه می رفتم پاکت سیگارمو از جیبم بیرون اوردم و یه نخ روشن کردم.یه کام از سیگارم گرفتم و دوباره به مسیر نگاه کردم.با اینکه چند قدم راه رفته بودم اما نمی دونم چرا هنوز سر جای قبلیم بودم! توجهی نکردم و به راهم ادامه دادم ولی چند قدم که برداشتم حس می کردم هر چی راه میرم باز هم وسط خیابونم و به آخرش نمی رسم! اون حالت عصبیم کرده بود.داشتم از اون خیابون متنفر میشدم! نگاهی به دور و برم انداختم و وقتی کسی رو ندیدم شروع کردم به دویدن.دوست نداشتم دیگه یه لحظه هم اونجا بمونم.

همین که شروع کردم به دویدن کم کم به آخر خیابون رسیدم و تونستم ازش خارج بشم.نمی دونستم چطور چنین چیزی ممکن بود! حس می کردم یکی نمی خواست من از اون خیابون خارج بشم...شایدم فقط می خواست چند ثانیه اذیتم کنه، ولی اینکه چرا خودشو بهم نشون نداد برام سوال بود!

بعد از چند دقیقه بلاخره به کوچه ی خودمون رسیدم.از سر کوچه می تونستم ماشین مسعود رو جلوی در خونه ببینم.با دیدن ماشینش کلی حرص خوردم! واقعا نمی دونستم با چه ترفندی باید مسعود و سورن رو از خودم دور نگه دارم!! مسعود که دیگه رسما شبانه روزی پیش خودم بود، باز صد رحمت به سورن!

به خونه که رسیدم دیدم در حیاط بازه.احتمالا مسعود فراموش کرده بود ببندش.وارد حیاط شدم و درو هم پشت سر خودم بستم.خونه خیلی سوت و کور بود...تمام چراغ ها خاموش بودن.با خودم گفتم شاید مسعود خوابیده باشه.نگاهی به ساعتم انداختم.نه شب بود... .

وارد پذیرایی شدم و چراغو روشن کردم اما مسعود رو اونجا ندیدم.چند بار صداش کردم و جوابی نشنیدم.کتمو دراوردم و روی مبل انداختم.هال و اتاق خواب رو هم نگاه کردم اما اونجا هم نتونستم پیداش کنم.از اتاق بیرون اومدم تا به آشپزخونه هم نگاهی بندازم.سر راهم تمام چراغ ها رو روشن می کردم.

طولی نکشید که از آشپزخونه هم ناامید شدم، مسعود اونجا هم نبود.با سردرگمی جلوی در آشپزخونه وایسادم.به این فکر می کردم که نکنه مسعود هنوز داخل نیومده! تصمیم داشتم برم و نگاهی به حیاط پشتی بندازم که متوجه یه صدا شدم.اون صدای شر شر آب از حموم بود.عجیب بود که تا اون لحظه متوجه صدا نشده بودم، انگار که تا چند ثانیه قبل اصلا وجود نداشت!

مطمئن شدم که مسعود توی حمومه.فورا وارد راهروی کنار اتاق خواب شدم تا خودمو به حموم برسونم و از بابت مسعود خیالم راحت بشه، اما به محض ورود به راهرو چشمم به لکه های قرمز رنگ روی زمین افتاد.با دیدن اون لکه ها حسابی شوکه شدم.رد خون ِ روی زمین به داخل حموم کشیده شده بود. خدا خدا می کردم که مثل دفعه ی قبل تمام چیزایی که می بینم توهم باشن.

به در حموم نزدیک شدم. قلبم داشت از جا کنده میشد! اون لحظه تنها آرزوم این بود که مسعود تو خونه نباشه.آروم در حموم رو هل دادم.چیزی پشتش نبود و به راحتی باز شد.جلوی در کلی خون ریخته بود.وقتی چراغ حموم رو روشن کردم با دیدن اون صحنه دست و پاهام شل شدن.

مسعود غرق در خون روی زمین افتاده بود.اصلا نفهمیدم چجوری خودمو بهش رسوندم...کنارش نشستم ، دستمو زیر گردنش بردم و ب*غ*لش کردم.پیراهن سفیدی که تنش بود به خاطر خون یه تیکه قرمز شده بود.تمام تنش زخمی بود...بدنش سرد بود اما هنوز نفس می کشید.چند بار به صورتش زدم و صداش کردم...ناخودآگاه گریه م گرفت.

به سختی چشماشو باز کرد ولی بی رمق تر از اون بود که بتونه حرف بزنه.اونقدر دستپاچه بودم که هیچی به ذهنم نمی رسید...نمی دونستم باید چی کار کنم. در حالی که گریه هام تبدیل به هق هق شده بودن بهش گفتم : اگه تو چیزیت بشه من می میرم...

دیگه واقعا قلبم داشت تیر می کشید...فهمیدم که مسعود می خواد بهم چیزی بگه، خیلی داشت سعی می کرد ولی نمی تونست.حتی دهنش هم خونریزی داشت.همین لحظه بود که احساس کردم دیگه نفس نمی کشه.دستمو جلوی دهنش بردم اما گرمایی حس نمی کردم.اون لحظه دنیا رو سرم خراب شد.

تن سردشو محکم از قبل توی ب*غ*لم گرفتم و فقط زار زار گریه می کردم.مطمئن بودم مرگ خودم هم نزدیکه...من بدون مسعود نمی تونستم دووم بیارم.صورتش رو ب*و*سیدم و توی دلم گفتم حیف ِ این تن و بدن نیست که بره زیر خاک... .

باید به سورن خبر می دادم...نمی تونستم همونجا بشینم.به زور تونستم روی پام وایسم و از حموم بیرون بیام.وارد اتاق خواب شدم و دنبال موبایلم گشتم.هر چی به دور و برم نگاه می کردم نمی دیدمش.انگار مغزم از کار افتاده بود.یادم نمیومد گوشیمو کجا گذاشتم.به سمت پذیرایی راه افتادم به امید اینکه اونجا بتونم پیداش کنم.موقع راه رفتن سرم گیج می رفت.احساس می کردم تمام وسایل خونه دارن دور سرم می چرخن!


romangram.com | @romangram_com