#هیچکسان_(جلد_سوم_حقیقت_رمانتیک_قتل)_پارت_216
- واقعا اینطور فکر می کنی؟ باشه، اشکالی نداره.تو آزادی که هر مزخرفی رو که دوست داری تو اون مغز کوچولوت جا بدی.
کیوان تمسخرآمیز خندید و گفت : مزخرف نیست، گفتم که حقیقته.
یه لحظه یاد داروین افتادم و گفتم : حالا مثلا با این حرفا می خوای بگی که کلفتی؟
سریع جواب داد : آره داداش، من کلفتم.
- خیالی نیست، دو بار سیفون رو می کشم!
کیوان با این حرف از کوره در رفت و با عصبانیت از جاش بلند شد اومد سمتم.اما من می دونستم که عددی نیست به خودم زحمت بلند شدن ندادم.مسعود سریع از جاش بلند شد و جلوی کیوان رو گرفت.بنده ی خدا داشت سیب می خورد دهنش پر بود، خنده ش هم گرفته بود اصلا نمی تونست حرف بزنه.زیاد طول نکشید که مسعود کیوان رو فرستاد رفت.
چند دقیقه گذشت و بلاخره علیرضا و نسترن اومدن.به محض ورودشون هم بزن بر*ق*ص شروع شد.به جمعیتی که داشتن اون وسط می ر*ق*صیدن خیره شده بودم و به این فکر می کردم که ر*ق*صیدن چه معقوله ی ضایع ایه! واقعا من اونایی که می ر*ق*صن رو درک نمی کنم...نمی فهممشون!ولی مطمئنم همشون اعتماد به نفس کاذب دارن.اینو میشد از ر*ق*صیدن کیوان فهمید.انگار نه انگار که همین چند دقیقه پیش داشت با من دعوا می کرد، حالا رفته اون وسط داره قر میده!...آدم می مونه به خدا!
همین لحظه بود که حرکت پنکه سقفی توجه مو جلب کرد.با اینکه زم*س*تون بود ولی روشنش کرده بودن! احتمالا به خاطر اون بوی خفقان آوری بود که توی خونه پیچیده بود.به این فکر کردم که اگه پنکه سقفی بیفته گردن همه ی اونایی که دارن می ر*ق*صن قطع میشه!
می خواستم برم توی باغ یه چرخی بزنم که اون وسط متوجه یه چیزی شدم.کیوان داشت سعی می کرد با یه دختری که من نمی شناختمش بر*ق*صه، احتمالا می خواست به ما ثابت کنه که به خیال خودش خیلی دختر کُشه...! اما دختره هم هی کم محلش می کرد.واقعا دمش گرم! چند بار کیوان رفت جلوش ولی دختره محلش نداد.جوری بود که همه داشتن بهشون نگاه می کردن.کم مونده بود دختره بزنه زیر گوش کیوان!
مسعود که کنار من وایساده بود راه افتاد و رفت سمت کیوان، در یک حرکت عجیب گوش کیوان رو گرفت و با خونسردی از دختره دورش کرد و کشیدش کنار.هیچی دیگه، یه سری از مهمون ها داشتن فرش رو گاز می گرفتن! منم اصلا توقع همچین حرکتی رو از مسعود نداشتم، اول شوکه شدم ولی بعدش کلی خندیدم.
بزن و بر*ق*ص و سر و صدا زیاد طول نکشید و مهمون ها سرگرم حرف زدن با همدیگه شدن.مسعود هم مثل بقیه گرم حرف زدن بود و می دونستم توی اون وضعیت نمی تونه با من بیاد تو حیاط.برای همین تصمیم گرفتم تنها برم.پاکت سیگارمو برداشتم و از خونه بیرون اومدم.توی حیاط جلویی چند تا از مهمون ها جمع شده بودن و داشتن با هم حرف می زدن.برای تنها بودن جای مناسبی نبود.
می دونستم که باغ پشت ویلا خلوته و مهمون های دیگه اون طرف نمیرن.سیگارمو روشن کردم و راهی باغ شدم.اون لحظه فقط دوست داشتم تنها باشم، مکانش برام مهم نبود.
خوشبختانه هوا هنوز تاریک نشده بود و می تونستم دور و برمو به خوبی ببینم.مطمئنا اگه اون قسمت از حیاط تاریک بود پامو توش نمی ذاشتم!اون قسمت از حیاط سر و صدا خیلی کمتر بود.با اینکه هوا خیلی سرد بود اما داشتم ازش لذت می بردم.
romangram.com | @romangram_com