#هیچکسان_(جلد_سوم_حقیقت_رمانتیک_قتل)_پارت_199
- خب آره...
هاموس – همینه.
- چی همینه؟!!
هاموس – اون بو، بوی خودشه.
با این جمله به قدری شوکه شدم که تا چند ثانیه مات و مبهوت بودم.هاموس دو تا بشکن جلوی صورتم زد و صدام کرد، بعد گفت : بیا یه لحظه بشین...اصن شایدم من اشتباه کرده باشم!
هر دو روی زمین نشستیم.به دیوار تکیه دادم و گفتم : به غیر از این حدس دیگه ای هم داری؟
هاموس – خب...نه به طور دقیق.ولی حتما می تونه دلیل دیگه ای هم داشته باشه.شاید بوی خود ِ خودش نبوده.ممکنه بوی یکی از نوچه هاش بوده باشه!
- واقعا دلگرم کننده بود!... این حرف احمقانه ست! مگه خودش و نوچه ش واسه من فرقی هم می کنه؟!
هاموس – به هر حال این یه حدس بود.حتما حدس های دیگه ای هم وجود داره خب!
- من یه چیزی رو متوجه نشدم! اگه اون بو این بلاها رو سر من نیورده پس چی این کارو کرده؟!
هاموس – احتمالش هست که باهات تماس برقرار کرده باشه.
- یعنی دقیقا چجور تماسی؟!
هاموس – یعنی مثلا لم*س*ت کرده باشه.
- آها...
romangram.com | @romangram_com