#هیچکسان_(جلد_سوم_حقیقت_رمانتیک_قتل)_پارت_194


اومدم رختخواب هامو از روی زمین بردارم که مسعود پیش دستی کرد و برشون داشت.

مسعود – نمی خواد تو زحمت بکشی!

- چرا؟

سورن – مسعود راست میگه.الان چپه میشی، اونوقت ما باید تا فردا ظهر جون بکنیم که تو رو بیدار کنیم!

- نگران نباش، خوابمو پروندی!

مسعود رختخواب ها رو برداشت و برد.منم روی زمین نشستم...

سورن – ظاهرا که اینطور نیست! بهراد، کم کم دارم بهت شک می کنم!

- برای چی؟!

سورن – نکنه دیشب یه چند تا قرص بیشتر خوردی...!

یه کم فکر کردم...

- فکر می کنی می خواستم خودکشی کنم؟ نه بابا، ازین خبرا نیست.من اگه بخوام خودمو بکشم سراغ این روش های لوس و دخترونه نمیرم.به احتمال زیاد خودمو می ندازم جلوی ماشین که یه دیه ای هم به مامان و بابام برسه.من که به قول مسعود برای اونا بچه ی خوبی نبودم! حالا بذار بعد مرگم یه خیری بهشون برسونم.

سورن – دیگه مطمئنم شدم رسما قاطی کردی.

یهو مسعود از در اومد و گفت : من کِی همچین حرفی زدم؟!


romangram.com | @romangram_com