#هیچکسان_(جلد_سوم_حقیقت_رمانتیک_قتل)_پارت_190
مسعود – خواهش می کنم.حالا بخور.
- ببخشید ولی الان نمی تونم بخورم، گشنم نیست.
مسعود اومد و روی صندلی نشست.سرمو انداختم پایین و چشمامو بستم.دست خودم نبود، سرم بدجوری سنگین شده بود.می دونستم این حالتم به خاطر اون یه دونه قرص خوابی که دیشب خوردم نیست! حتما دلیل دیگه ای داشت.همینطور که بوی قرمه سبزی بهم میزد بیشتر احساس سیری می کردم.بوش عالی بود اما بدبختانه من اشتها نداشتم.
مسعود خیلی محکم گفت : الو!... الو! به من نگاه کن!
به زور چشمامو باز کردم.
مسعود جدی و شمرده شمرده گفت : ببین بهراد، من الان حالم خوبه، تمام وجودم هم سرشار از عشق ِ به برادرزادمه ولی اگه نخوری به خدا قسم با مشت می زنم تو صورتت!
می دونستم اگه نخورم احتمالا با یه مشت از طرف مسعود مواجه میشم ولی برام اهمیت چندانی نداشت.لبخندی زدم و گفتم : ببخشید...الان واقعا اشتها ندارم.
بلند شدم تا برگردم پذیرایی، یهو پاهام شل شدن. با افتادن فاصله ای نداشتم که مسعود به دادم رسید.
مسعود – آخ... گرفتمت!... انقدری که من تو رو ب*غ*ل کردم مامانت نکرده!
تو ب*غ*ل مسعود بودم، خندم هم گرفته بود...به قدری هم خوابم میومد بعضی وقتا زمان و مکانی که توش بودم رو فراموش می کردم، فکر می کردم دارم خواب می بینم.شانس اوردم مسعود زورش زیاده و می تونست منو نگه داره وگرنه اگه کس دیگه ای بود حتما مغزم پخش زمین میشد!
**************
غرق خواب بودم که یهو متوجه شدم یه نفر دست هامو گرفته و داره می کشه.جوری هم دست هامو می کشید که چند سانت از زمین فاصله می گرفتم! به زور چشمامو باز کردم و دیدم سورن بالای سرم وایساده و دست هامو گرفته.
دوباره چشمامو بستم و گفتم : چیه؟...
romangram.com | @romangram_com