#هیچکسان_(جلد_سوم_حقیقت_رمانتیک_قتل)_پارت_170
دوباره چهره ش حالت شیطنت آمیز به خودش گرفت و گفت : اصلا حامی الان واسه من حکم فرشته ی نجات رو داره.هر چند بعضی وقتا اذیتش می کنم، که البته اونم حقشه! اما خب خیلی می خوامش.اون زمان که گدا گشنه بودم دستمو گرفت از خونه ی بابام کشیدم بیرون...
- جالبه، مسعود هم برای من همین کارو کرد.وقتی از خونه ی بابام رفتم اگه بهم پول نمی داد تو همون سال اول کارتن خواب می شدم، الان هم قطعا مُرده بودم!
داروین – دست جفت شون درد نکنه.من که هر شب سجاده پهن می کنم کلی به جون حامی دعا می کنم...اصن یه وضعی!
بلند شد و گفت : خب دیگه ، خیلی حرف زدیم من خسته شدم.
بعد چراغو خاموش کرد و اومد سر جاش دراز کشید.چند ثانیه بیشتر نگذشته بود که گفتم : قبل از اینکه بخوابی من یه سوال بپرسم؟!
داروین – بپرس.
- تو چرا جن گیری می کنی؟!
داروین – من همیشه این کارو نمی کنم...فقط بعضی وقتا.یه جورایی مجبور بودم این چیزا رو یاد بگیرم.
- چرا؟!
داروین – خب طبیعتا وقتی با یه جن زندگی کنی، جن های دیگه هر از گاهی تحریک میشن بهت یه خودی نشون بدن.یاد گرفتن این چیزا برای من بیشتر یه دفاع شخصی محسوب میشه! ...سوال دیگه ای نیست؟
- چرا یه سوال دیگه هم دارم؛ ناراحت نمیشی اگه من قبل از خواب یه سیگار بکشم؟
داروین با بی خیالی گفت : نه نه ...بکش، راحت باش.
طاق باز خوابیدم و شروع کردم به سیگار کشیدن.همین که به آخرهاش رسیدم بدجور خوابم گرفت.سیگارو خاموش کردم و خیلی زود هم خوابم برد.
romangram.com | @romangram_com