#هیچکسان_(جلد_دوم_دژاسو)_پارت_136


خالقی – من می ترسم این چیزایی که گفتین رو فراموش کنم!

- بدین من براتون توضیحاتشونو پشت ورق ها بنویسم.

برگه ها رو گرفتم و مو به مو تمام توضیحات رو پشت شون نوشتم.دیگه اونجا کاری نداشتم، بلند شدم تا برم.آقای خالقی و برادرش تا حیاط همراهیم کردن.وقتی وارد حیاط شدیم آقای خالقی گفت : ببخشید، اگه موفق نشدم ساعت ده اون دعا رو بخونم چی کار کنم؟

- ساعت ِ دو ِ شب بخونیدش.اگه باز هم موفق نشدین ساعت هفت صبح بخونین.

با هم دست دادیم و خالقی گفت : خیلی زحمت کشیدین اومدین، چقدر باید تقدیم کنم؟

کمی فکر کردم و پرسیدم : شغل شما چیه؟

خالقی – من بازنشسته ی آموزش و پرورش ام.

- خب...پنجاه تومن.البته اگه دعاها کار نکردن، می تونید بیاید و پولتونو پس بگیرید.

بدون اینکه چونه بزنه قبول کرد و پول رو بهم داد و کلی هم ازم تشکر کرد.

قبل از اینکه خونه ی خالقی رو ترک کنم یاد حرفای هاموس در مورد استفاده از انگشترهام افتادم.یکی از انگشترها رو از دستم بیرون اوردم و رو به خالقی گرفتم : این انگشتر پیش تون باشه، به درد تون می خوره.فقط به هیچ عنوان دستتون نکنید،کلا پیش خودتون نگهش ندارید.

خالقی – متوجه نمیشم! یعنی دقیقا کجا بذارمش؟

- یه گوشه از خونه تون.مثلا توی یه ظرفی چیزی.اگه نزدیک خودتون نگهش دارین اثرش از بین میره.

خالقی – میشه بپرسم کاربردش چیه؟

- می دونید، جن ها از من خوششون نمیاد...کلا میونه ی خوبی باهام ندارن.اگه ببینن یکی از وسایل من دست شماست احتمالش کمه که بهتون نزدیک شن.ولی اگه این انگشتر رو دستتون کنید یا مثلا توی جیب تون بذارید خاصیتش رو از دست میده.در واقع مال ِ شما میشه و دیگه یادآور من نیست.

هوا کاملا تاریک شده بود که از خونه ی خالقی بیرون اومدم و راهی خونه ی خودم شدم.

حوالی ساعت هفت و نیم بود که به خونه ی مسعود رسیدم.در ورودی ساختمون باز بود.رفتم بالا دیدم جلوی در آپارتمان کلی کفش هست.با دیدن اون همه کفش اعصابم خرد شد، دلم می خواست برگردم ولی می ترسیدم مسعود ناراحت بشه.

حدودا دو سه دقیقه پشت در داشتم با خودم کلنجار می رفتم که زنگ بزنم یا نه.آخرش هم بی خیال زنگ زدن شدم، گفتم الان یکی میاد درو باز می کنه که من چشم دیدنشو ندارم اونوقت شب ِ به اون قشنگی کوفتم میشه.


romangram.com | @romangram_com