#حسی_مثل_دلتنگی_پارت_85
چشم که باز ميکنم متوجه ميثم ميشم که کنارم نشسته و با لبخند بهم نگاه ميکنه
کمي توي جام جابه جا ميشمو با صداي خوابالودي ميگم
-از کي که اينجايي ؟
+از ديشب
-واقعا؟چطور بهت اجازه دادن
+داشتن يه همراه ايرادي نداشت ...منم چون نسبتي باهات نداشتم نميذاشتن بيام ..با هزار تا اکشن بازي و دوز و کلک تونستم ديشبو پيشت بمونم ...
سري تکون ميدمو ميگم
-از ديشب تا الان نخوابيدي ؟
نگاه خاصي بهم ميندازه ميگه
-نه ...
ديگه چيزي نميپرسمو ساکت ميشينم .
چند دقيقه بعد دکتر مياد و بعد از انجام آزمايشات دستور مرخص شدنمو ميده.
طاها و ارمان دنبالم ميان و هر دو خصمانه به ميثم نگاه ميکنن .
مخصوصا طاها .
از نگاهاش معلوم بود خيلي دلش ميخواد بپره سر ميثمو به دل سير کتکش بزنه اما داره جلوي خودشو ميگيره ...
حتي يه بارم که تنها شديم با عصبانيت ازم پرسيد :
-اين لندهور چرا اينجاست ؟
از غيرتي شدنش لبخند محوي زدمو گفتم :
-نگران نباش از جانب ميثم آسيبي به من نميرسه تو هم لطفا چيزي بهش نگو .
romangram.com | @romangram_com