#حسی_مثل_دلتنگی_پارت_81

تا خواستم زنگ بزنم در ساختمون به شدت باز شد و رايان در حاليکه تو توي بغلش بودي اومد بيرون .

تو رو که ديدم حول شدم و پرسيدم چيشده ؟

اما رايان انگار اصلا متوجه من نشد .

تند تند به سمت ماشينش و ميرفت و يه چيزاييم زير گوش تو ميگفت .

سوار ماشين شد و راه افتاد فوري دنبالش اومدم ...

اونقدر تند ميرفت که نزديک بود چند جا بزنه به يکي ...

رسوندت بيمارستان

پريدم پايين و دنبالش رفتم تا وارد بيمارستان شد با داد از پرستارا خواست تا دکترو خبر کنن ..

يکي از پرستارا تا گفت چند دقيقه صبر کنيد شيفت دکتر بعدي شروع بشه ،

چنان عربده اي سر بند خدا کشيد که من که پسر بودم گرخيدم ...

پرستاره از ترس جيم شد و خيلي زود با يه دکتر برگشت ..

برانکاردآوردن اما راضي نشد تورو بذاره روش يه جوري گرفته بودتت که انگار با ارزشترين دارايي زندگيش توي بغلشه .

از يه جايي به بعد ديگه نذاشتن بره تو بردنت تويه اتاق ...

رايان انقدر داغون بود که جرئت نکردم حرفي بزنم ...

ساکت کنارش ايستادم ...

بعد چند دقيقه چند تا پرستار با هول و ولا رفتن توي اتاقي که تو بودي .

رايان جوري از جاش پريد که صندلي بيمارستان با صداي بدي تکون خورد .

هي خودشو به درو ديوار ميزد تا بفهمه چي شده .

يکي از پرستارا که اومد بيرون پريد جلوشو و نگران پرسيد :

romangram.com | @romangram_com