#حسی_مثل_دلتنگی_پارت_77

محيا با گريه خم ميشه و گونه امو ميبوسه و عجز و ناله ميکنه .

حوصله ي حرفا و نگاهاشونو ندارم .

دوست دارم داد بزنم همتون برين بيرون اما ظاهرا غير ممکنه .

محيا مدام گريه ميکنه و از اين پنج روز ميگه .

کسي اسمي از رايان نمياره .

لابد بعد از اينکه افتادم زمين لطف کرده زنگ زده آمبولانس ، يا يکي از بچه ها تا بيان جمع کنن منو از توي خونه اي که قرار بود آنديا خانومش بشه !

گفت ميخواد با آنديا ازدواج کنه !

لابد الان دست تو دست هم دنبال خريد عروسيشونن .

ميگن وقتي به يه چيز فکر کني به ذهن افراد کنارت منتقل ميشه ...پوريا همون لحظه ميگه:

-عه پس رايان کجاست .؟

نگاه محيا و روهان با نگراني به من دوخته ميشه .

بي تفاوت سرمو بر ميگردونم ...

اينبار صداي مسلم بلند ميشه :

-نميدونم تا قبل از اينکه بيارنش بخش همينجا بود .

سرمو به شدت بر ميگردونم طرفش .

ميخوام با عصبانيت چيزي بگم که در اتاق باز ميشه و فرشته نجاتم وارد ميشه

پرستار با لحن جدي رو به بقيه ميگه :

-لطفا اينجا رو خالي کنين !

الان ساعت ملاقات نيست چون نگران بودين گفتم ميتونين فقط پنج دقيقه اينجا باشين .

romangram.com | @romangram_com