#حسی_مثل_دلتنگی_پارت_72
صداي مبهمي رو ميشنوم که مدام اسممو صدا ميزنه .
روي پلکهام انگار چسب ريختن که انقدر محکم بهم چسبيده
بار ديگه سعي ميکنم و بالاخره موفق ميشم پلک هام رو از هم فاصله بدم .
از پشت سايه محوي، تصوير مرد آشنا ولي در عين حال غريبه اي رو ميبينم .
ناله اي از سره درد ميکنم .
نميدونم دردم از کدوم ناحيه است !
فقط ميدونم انقدر درد دارم که امونمو بريده
رايانو تشخيص ميدم .
لبهاش تکون ميخورن اما من چيزي متوجه نميشم .
علارقم تلاشم چشمهام دوباره بسته ميشن و آخرين چيزي که ميبينم زخم عميقيه که پيشوني شو خراش داده
****
دفعه ديگه که به هوش ميام ،همه چيز آسون تر ميشه .
چشمامو باز ميکنم .
اينبار اولين کسي رو که ميبينم طاهاست .
با نگراني نگاهم ميکنه و ميگه :
-خوبي ؟
ميخوام حرف بزنم اما جز يه ناله خفيف چيزي از گلوم خارج نميشه .
طاها اينبار از جاش بلند ميشه
romangram.com | @romangram_com