#حسی_مثل_دلتنگی_پارت_321
-من خيلي ميترسم ميثم !
لبخند اطمينان بخشي ميزنه :
-نترس عزيز دلم ! همه چيز خيلي عالي پيش ميره . بهت قول ميدم
صاف مي ايسته ، دستشو جلوم دراز ميکنه و ميگه :
-حالا ديگه پياده شو !
به دستش نگاه ميکنم .
اون چه گناهي کرده جز اينکه عاشق من شده ؟
با اين که برام سخته، اما سعي ميکنم دلشو نشکنم .
دستمو پيش ميبرم و توي دست هاي يخ زده ي ميثم ميذارم.
برعکس رايان که هميشه دستاش گرمه ، ميثم خيلي دست هاي سردي داره .
از اينکه مدام با رايان مقايسه اش ميکنم ، عذاب وجدان ميگيرم .
از ماشين پياده ميشم
دست در دست ميثم وارد محضر ميشم .
رنگم پريده .
حس خيلي بدي دارم .
پاهام از داخل ميلرزن .
انگار که ميخوان حکم اعداممو صادر کنن .
ته دلم خالي شده
خيلي دارم جلوي خودمو ميگيرم تا فرار نکنم .
romangram.com | @romangram_com