#حسی_مثل_دلتنگی_پارت_255
چون ترکي زبون مادري ام بود تا حدود زيادي بلد بودم پس به ترکي گفتم :
-نه !ميتونيد ترکي صحبت کنيد .
صورت دکتر خندان شد و گفت :
+چه خوب !ببينم حالت چطوره ؟
-خوبم فقط ميخوام زودتر از اينجا برم !
+عجله نکن هر چي نباشه تو الان در قبال بچت مسئولي بايد به فکر اونم باشي .
تکون شديدي ميخورم با ناباوري زير لب ميگم :
-بچه ؟
برعکس من دکتره با خنده ميگه :
-آره بچه ات الان شش هفته اشه
ناباور خيره ميشم بهش !
بچم ؟
بچه ؟
يعني بچه ي رايان ، اون شب ...واي خدايا ..
حس ميکنم از بلندي سقوط ميکنم.
رنگ از رخم ميپره .
دست هام شروع به لرزيدن ميکنن .
دندون هام اتوماتيک وار به هم برخورد ميکنن
سحر با ديدن حالتم ميترسه و به سمتم مياد .
romangram.com | @romangram_com