#حسی_مثل_دلتنگی_پارت_237
آخرين نگاهو به رايان غرق در خواب ميندازم و از اتاق خارج ميشم .
روي مبل ولو ميشم و مشغول بازي کردن با انگشت هاي دستم ميشم .
انگار ديگه هيچي توي ذهنم نيست
خاليه خالي شده .
شدم يه روح که هيچ حسي نداره .
نميدونم تا چه مدت توي همون حالت نشسته ام
زنگ در به صدا در مياد.
از جا بلند ميشم و به سمت آيفون ميرم .
در خونه رو هم باز ميکنم و جلوي در مي ايستم .
آنديا سراسيمه داخل مياد .
هنوز کفشهاشو در نياورده شمشير و از رو ميبنده و با لحن بدي ميگه :
-فکر نميکردم انقدر پست باشي .تو به شوهر خواهرت چشم داري ؟ به چه حيله اي کشونديش اينجا ؟
چيکارش کردي که نيومده خونه ؟
عجيبه ،اما حرف هاش ذره اي در من اثر نميکنه .
انگار اصلا برام مهم نيست ،نميشنوم چي ميگه ،يا شايد هم نميخوام که بشنوم
نيشخندي به صورت عصباني اش ميزنم و بي تفاوت ميگم :
-اونقدري بدبخت نيستم که دنبال آدم هاي بي ارزش باشم .تو هم به جاي سرزنش کردن من به شوهر عزيزت بگو نصفه شب نياد جلوي خونه ي من .
صورتش سرخ ميشه ، انگار عصبانيت سلول به سلول وجودشو در بر ميگيره
اما جوابي براي پاسخ به حرفم نداره .
romangram.com | @romangram_com