#حسی_مثل_دلتنگی_پارت_201

ديگه تحمل ندارم .

سرم به دوران ميوفته .

کيفمو چنگ ميزنم و بي توجه به صدا زدن هاي سالار از اتاق خارج ميشم .

سرمو بلند نميکنم تا اطرافو ببينم نميخوام کسي متوجه حال خرابم بشه .

شنيدن عاشقانه هاي يکي ديگه جز رايان ،

برام حکم مرگو داره.

به محض اينکه از شرکت خارج ميشم چشم تو چشم ميثم ميشم .

از وقتي اينجام هر روز منو ميرسونه و خودش مياد دنبالم ، بدون اينکه کلمه اي حرف بزنه .

چند تا نفس عميق ميکشم تا به خودم مسلط بشم .

به سمتش ميرم و سوار ماشينش ميشم

سلامي ميکنم که به ارومي جوابمو ميده .

مثل هر روز بدون حرف ماشينو روشن ميکنه

عجيب نياز به هواي آزاد دارم .

اما باز کردن پنجره مصادف ميشه با سرماخوردگي من .

انقدر هوا سرد و گرفته است که سنگ هم طاقت نمياره ، چه برسه به جسم نحيف من

کمي که ميگذره متوجه ميشم مسير خونه رو نميريم.

بر ميگردم سمتش و ميپرسم :

-کجا ميريم ؟

نيم نگاهي بهم ميندازه و گرفته ميگه :

romangram.com | @romangram_com