#حسی_مثل_دلتنگی_پارت_175

برميگردم، منشيه.

با صداي عصباني ولي آهسته ميگه:

-بيا بيرون ! نميبيني خوابه ؟

پوزخندي ميزنم و ميگم:

-بيدارش ميکنيم .

اجازه ي اعتراضو به منشي نميدم .

به سمت ميز قديميم ميرم .

نگاهي به صورت غرق در خوابش ميندازم .

با پشت دست چند تقه به ميز ميزنم .

پلکاش ميلرزه و چشماش باز ميشه .

نگاهش به من ميوفته .

گيج و غرق در خواب بهم نگاه ميکنه .

با اخم توي چشم هاي مشکي خواب آلودش زل ميزنم .

به خودش مياد.

صاف ميشينه و مات و مبهوت به من نگاه ميکنه .

حتي پلک هم نميزنه..

زير نگاه خيره و سوزنده اش نزديکه دستو پامو گم کنم .

با صداي جدي ميگم:

-اگه خوابيدنتون تموم شد سريع تر مدارک منو بديد ميخوام استئفا بدم .

romangram.com | @romangram_com