#حسی_مثل_دلتنگی_پارت_173

اما درونم تلاطم بدي ايجاد شده

به شکل معجزه آسايي ميرسم جلوي شرکت از ماشين پياده ميشم

سرمو بالا ميگيرم و به عکس رايان که سر در فروشگاه زده شده خيره ميشم

عينکمو از چشمم برميدارم ...وجودم سرشار از حسرت ميشه ...

اي کاش مال من ميشد ...

لب ميگزم و سعي ميکنم کمتر بهش فکر کنم تا مبادا اشکام جاري بشه ...

سرمو پايين ميندازم و به سمت شرکت ميرم

ازپله ها بالا ميرم ...در سفيد رنگ شرکت رو باز ميکنم

نگاهي به اطرافم ميندازم

فقط يک ماه نبودم اما همه چيز شکل ديگه اي به خودش گرفته ..

سحرو نميبينم ...بچه هاي ديگه هم توي اتاق طراحي هستن ...هيچ آشنايي به چشمم نميخوره ...و من از اين بابت خدارو شکر ميکنم...

درو ميبندم و به سمت اتاق رايان حرکت ميکنم ..نگاه چند مرد که من نميشناسمشون حريصانه بهم ميوفته ؛

عذاب ميکشم ، اما ظاهر خونسردمو حفظ ميکنم .

نزديک اتاق رايان ميرسم ، خبري از منشي قديمي نيست ...لبخند تلخي ميزنم ...پس وقت به دنيا اومدن بچه اش رسيد ...به سمت منشي جديد ميرم .

سرش توي کامپيوتره

مطمئنن متوجه ي حضورم شده ولي بي اعتناست

دستمو روي ميزش ميذارم و با صداي خشک و سردي ميگم:

-ميخوام آقاي اميري رو ببينم

بدون اينکه نيم نگاهي بهم بندازه ميگه :

romangram.com | @romangram_com