#حسی_مثل_دلتنگی_پارت_164
مريم با نفرت نگاهم ميکنه و ميگه :
-زهرتو ريختي آره ؟
چشم نداشتي خوشحاليه دخترمو ببيني ؟
براي تو که فرقي نداره ،
اشاره اي به ميثم ميکنه و ادامه ميده:
-هر شب تو بغل يکي هستي .
رايان دوباره ميزنه به سرش . از پشت سرم ، مياد و جلوي روم ، مقابل مريم مي ايسته
حس ميکردم مريم و تموم اون جمعيت که چيزي حدود سيصد نفرن دور سرم ميچرخن .
هيچ کس حواسش به من نيست و کسي نميبينه چطور براي ذره اي هوا به تقلا افتادم
دستمو به گردنم ميگيرم و سعي ميکنم نفس بکشم
اما هوايي نيست
داد رايان توي مغزم اکو وار تکرار ميشه :
-زنيکه حرف دهنتو بفهم !
به چه جرئتي چنين حرفيو ميزني ؟هان ؟
بس نبود هر چي حرف بار من کردي ؟
ديگه ، چکار به کار اين داري ؟
مرزي تا افتادن ندارم .
رايان پشتش به منه و متوجه ي حالم نيست .
romangram.com | @romangram_com