#حسی_مثل_دلتنگی_پارت_158


سري تکون ميده .

خداحافظ آرومي رو به جمع ميکنم که فقط الهه و سحر جوابمو ميدن

آهي ميکشم .

نگاهم به رايان ميوفته .

با اخمهايي در هم و صورتي گرفته از پله ها پايين مياد و کنار آنديا ميشينه .

ميثم ميخواد به سمت در بره که ميگم:

-صبر کن !

منتظر نگاهم ميکنه

-ميخوام هديه ي عروسيشونو بهشون بدم

متعجب ميگه :

-چه هديه اي ؟

لبخند تلخي ميزنم

-يه هديه ي کوچيک که پيوندشونو محکم تر ميکنه .

چيزي نميگه.

به سمت جايگاهشون ميرم

ميثمم دنبالم مياد .

نزديکشون که شديم ، دستمو ميگيره .

حس بدي بهم دست ميده اما چيزي نميگم .


romangram.com | @romangram_com