#حسی_مثل_دلتنگی_پارت_155
خوش و بش کوتاهي ميکنيم که الهه بحثو ميکشونه به رقص منو ميثم و با هيجان ميگه :
-خيلي دل و جرئت داري سارا !
چطوري تونستي جلوي نگاه رايان با ميثم برقصي؟ .اونم نه يه رقص معمولي ، سالسا !
پوزخندي گوشه ي لبم ميشينه
-بايد بهت گوشزد کنم که توي عروسيه خودش رقصيدم ؟
الهه: واي راست ميگي ! حق داري واقعا
ولي نبودي قيافه ي رايانو ببيني .من که اينجام توي خودم مچاله شده بودم تا يه وقت
نگاهش بهم نيوفته
ولي تو انگار نه انگار .
سحر تشرگونه ميگه:
-الهه بس کن ! گفتن اين حرفا جلوي سارا اصلا درست نيست
الهه بي حوصله ميگه:
-اه سحر باز تو ميخواي درس اخلاق بدي ؟
تو دلم مونده غيبت کنم ..
خدايي سوژه ي خيلي توپين براي غيبت کردن
حرفش که تموم ميشه رو ميکنه به من و با هيجان ادامه ميده :
-صورتش قرمز قرمز شده بود .
جوري دندوناشو روي هم ميسابيد که گفتم الاناست که فکش بشکنه .
آخرم نتونست طاقت بياره .
romangram.com | @romangram_com