#حسی_مثل_دلتنگی_پارت_124


من پا به عروسيه رايان گذاشتم و هيچ راه برگشتي نيست ...

خدمتکاري به سمتم مياد و کنارم مي ايسته .

مانتو شالمو در ميارمو به دستش ميدم .

باهم وارد سالن بزرگ ميشيم .

نگاه همه به من دوخته ميشه.

جمعيت آنچنان زيادي نيستن .

بيشترشون، آشنان و منو ميشناسن .

زير نگاه خيرشون کم ميارم اما موضع خودمو حفظ ميکنم .

حداقل امشب ، وقت شکستن نيست .

با چشماي سرد ومغرورم تک تکشونو نگاه ميکنم

محيا با نگراني به سمتم مياد .

خوشکل شده .

پيراهن قرمز کوتاهي پوشيده و حسابي به خودش رسيده ..هرچي نباشه، عروسيه برادر شوهرشه و بايد خوشحال باشه !

روبروم مي ايسته و با دلهره ميگه :

-چرا اومدي ؟

پوزخندي ميزنم

-چرا فکر کردي عروسي خواهرم نميام؟

محيا: مثل اينکه يادت رفته داماد امشب کيه ؟


romangram.com | @romangram_com