#حسی_مثل_دلتنگی_پارت_122


-سلام باباجون !

چشماش برقي ميزنن .

تازه متوجه حرفم ميشم منو رايان ديگه نامزد نبوديم که من بخوام باباشو،

باباي خودم بدونم.

اما با وجود همه ي اينا حسي که به اين مرد داشتم خيلي قوي بود و کاري که رايان بامن کرده بود هم باعث نميشد از اين مرد متنفر بشم .

با صداش به خودم ميام

-فکر ميکردم ديگه هيچ وقت توي صورتم نگاه نميکني !

اما تو اونقدر خوبي که با وجود ظلمي که رايان در حقت کرد، دلت نمياد دل منه پيرمردو بشکوني

لبخند تلخي ميزنم :

-همه چيز تموم شده باباجون .

من فراموش کردم ...گذشته از اون هيچ چيز واقعيت قلب منو عوض نميکنه .

شما باباي منيد و هميشه هم باباي من ميمونيد .

با عشق نگاهم ميکنه و پدرانه آغوششو به روم باز ميکنه .

به آغوشش پناه ميبرم ...لبمو محکم ميگزم تا اشکام جاري نشه .

با صداي ميثم به خودم ميام و از بابا فاصله ميگيرم .

ميثم رو به من با مهربوني ميگه :

-بهتره بريم داخل! نميخوام سرما بخوري.

بابا نگاه نگراني به ميثم ميندازه ...لبخند لرزوني ميزنم و رو به بابا ميگم :


romangram.com | @romangram_com