#حسی_از_انتقام_پارت_191

-نه.
-میگم دیر نکرده؟ 2 3
-نه..الان میاد.
موبایل رو برداشتم.هنوز به شمارش ضربه نزده بودم که صدای لاستیک ماشین رو شنیدم که داشت روی سنگفرش
حیاط حرکت می کرد.
نفس آسوده ای کشیدمو گفتم:اومد.
رفتم سمت پنجره.پرهام از ماشین پیاده شدو به سمت ورودی اومد.
بعد از وارد شدنش گفتم:کجا رفته بودی؟
-همین دورو ورا یه چرخی زدمو اومدم.
شیما:چرا انقدر زود اومدی؟فکر می کردیم بیشتر از اینا بیرون باشی.
باتعجب به شیما نگاه کردم.تا چند دقیقه پیش داشت می گفت چرا انقدر دیر کرده و حالا این حرفو می زنه.
پرهام:ماشین ندیده که نیستم آبجی.
بعدم خندید و رفت بالا.دلهره داشتم.دلهره ای که باعث وبانیش اردلان بود.اردلانی که هنوز توکمین بود واسه
گرفتن پرهام.باید فردا به بابا بگم که هرچه زودتر اردلانو دستگیر کنه..قبل از اینکه کار از کار بیوفته وپرهام نابود
بشه.
شیما رو رسوندم بیمارستانو برگشتم خونه.می دونستم اگه بخوام بیمارستان بمونم یه 0-0ساعتی الاف میشدم.
ماشین پرهام کنار حیاط پارک شده بود.وارد ساختمون شدم.می خواستم حضورمو به پرهام اعلام کنم که بیخیالش
شدم.قبل از اینکه روی راحتی بشینم زنگ آیفون خونه به صدا دراومد.بابا بود.در رو باز کردم .چرا اومده بود اینجا؟
به خودم گفتم:چرا داره؟خونه پسرشه نیاد؟
روی راحتی نشستم و منتظر بابا شدم..تا خواستم تی وی رو روشن کنم که صدای داد پرهام شنیدم که گفت:خفه
شو..خفه شووو.
بعدم صدای برخورد چیزی که به دیوارخورد رو شنیدم.از جام بلند شدمو به سمت اتاقش رفتم.درش باز بود.
پرهامو دیدم که کنار کمدش نشسته بود.دستاشو حایل پاهاش کرده بوده و سرشوبین دستاش پوشونده بود.نفساش
کوتاه وبا صدا بود. 2 4

romangram.com | @romangram_com