#حسی_از_انتقام_پارت_180

خمیازه کشیدمو از ماشین پیاده شدم.
پرهام پشت سرم اومدو گفت:ببخش که انقدر تو دردسر انداختمت.
-خواهش می کنم.یه داداش باید هوای داداششو داشته باشه.
-تو که داداش واقعیم نیستی.
-داداش بودن مفهومش هم خون بودن نیست.
-پس چیه؟
-کمک کار هم بودن و پشت هم بودنه.داداش بزرگتر باید دست داداش کوچیکشو بگیره تا اونو از خامی و پختگی
درش بیاره به سمت آینده روشن سوقش بده.اگه من امروز تو اداره نبودم و بهت امید نمی دادم از استرس تو اتاق
بازجویی چرتو پرت می گفتی و باعث میشدی که سرهنگ بهت مضنون بشه.
-واقعا راست میگی..مرسی داداش بزرگه.
لبخند زدموگفتم:خواهش میکنم داداش کوچیکه.
رفتم داخل.وارد اتاق شدم.به ثانیه نکشید که خوابم برد
امشب نتایج کنکور پرهام میومد تو سایت.رفتم تو اتاقش.روبه روی لپتابش نشسته بودو داشت تو سایت می چرخید.
گفتم:چیشد؟
-هنوز چیزی نیومده تو سایت.
-میاد.نگران نباش.
نگام کردو گفت:می ترسم.
دستمو گذاشتم روی شونه اش و فشار دادم.گفتم:امیدت به خدا باشه.
بلندشدو رفت سمت در.گفتم:کجا داری میری؟ 1 1
-دستشویی.
بعد رفت.آروم خندیدم.یاد خودم افتادم.اون روزی که نتایج کنکور اومد.چه استرسی داشتم.هر یک ربع یکبار می
رفتم دستشویی.
رفتم جای پرهام نشستم.شیما خونه دایی رفته بود.قرار بود ماهم بعد از دیدن نتایج بریم خونه دایی.
منم یکم استرس داشتم.وارد سازمان شدم.اسمو فامیل پرهام به همراه کد داوطلبیش رو زدم.یه چند ثانیه ای شد که

romangram.com | @romangram_com