#حصار_تنهایی_من_پارت_978
دل آرام گفت: من قهوه مي خواستم اما اشکالي نداره؛ مي خورم.
آراد فنجونو برداشت و گفت: عزيزم! چيزي رو که دوست نداري، به زور نخور!
جلوم گرفت: برو براش قهوه بيار!
فنجونو برداشتم و با قهوه ساز، قهوه درست کردم، گذاشم جلوش. آراد موهاشو نوازش مي کرد.
گفتم: چيز ديگه اي لازم نداريد؟
آراد: نه، برو.
رفتم به اتاقم و خوابيدم. هنوز چشمم گرم نشده بود که تلفن زنگ خورد. باز چي مي خواد؟! انگار اين، کرم مَردم آزاري داره.
گوشي رو برداشتم: بله؟
صداش نگران بود. گفت: زود بيا عمارت!
تلفنو گذاشتم. نکنه بازم براش اتفاقي افتاده؟! بدون اينکه لباس گرمي بپوشم، به سمت عمارت دويدم. دونه هاي برف، آروم خودشون رو به زمين مي رسوندن. از زير برفا رد شدم. در عمارتو باز کردم و رفتم بالا. دم اتاق دل آرام با کلافگي و نگراني وايساده بود. تو راه پله وايسادم.
نگام کرد و گفت: تو قهوه چي ريخته بودي؟!
- هيچي!!
بيشتر عصباني شد و داد زد: مگه نگفتم دشمني که با من داري، سر دل آرام خالي نکن؟! نتونستي ببيني رو پام خوابيده؟! داشتي از حسودي مي مردي. نه؟!
romangram.com | @romangram_com