#حصار_تنهایی_من_پارت_971
اينو گفت و رفت. دو روز کامل مشغول دوخت کت و شلوار آقا بودم. تو اين مدت، بهم اجازه نداد پيش دل آرام برم. منم همچين مشتاق ديدارش نبودم! ساعت نه شب بود که کت رو حاضر کردم و فقط بايد پروش مي کرد.
تو اتاق بودم که خاتون گفت: روسريتو بپوش، آقا اومده.
خنديدم و گفتم: خوش اومده!
روسريمو پوشيدم.
خاتون کنار وايساد و گفت: بفرماييد آقا!
آراد با اخم و دست به جيب اومد تو.
گفتم: سلام.
فقط سرشو تکون داد.حاضره اون کله کچلشو تکون بده اما زبونشو نه!
دم در وايساده بود. گفت: کتم حاضره؟!
- بله، فقط بايد پروش کنيد.
همين جور که مي اومد، جلو يهو آخش بلند شد و پاشو تو دست گرفت. نگاه کردم، ديدم يه سوزن به پاش رفته. واي!
خاتون گفت: آقا چي شد؟!
آراد با پاي لنگون، کنار ديوار وايساد و گفت: هميشه انقدر شلخته اي و سوزناتو مي ريزي کف زمين؟
romangram.com | @romangram_com