#حصار_تنهایی_من_پارت_966


خاتون اومد تو و گفت: آيناز جان! من ميرم بيرون، زود برمي گردم. مواظب غذا باش نسوزه.

- چشم.

خواست بره، صداش زدم: خاتون ...خاتون!

برگشت و گفت: بله؟

- يه لحظه وايسا!

چيزايی که براي کت و شلوار لازم داشتم توي يه کاغذ نوشتم؛ دستش دادم و گفتم: اينا رو بخر بعد از آقا پولشو بگير.

- چشم! امر ديگه اي نيست؟!

- خير، عرضي نيست!

نيم ساعت بعد از اينکه رفت، بساط خياطي رو جمع کردم و رفتم به آشپزخونه ی عمارت. زير قابلمه ها رو خاموش کردم. در يخچالو باز کردم. کمي ميوه گذاشتم تو پيش دستي و نشستم سيب پوست مي گرفتم که دل آرام اومد تو و گفت: سلام!

- سلام دل آرام خانم! نيم روزتون بخير! صبحونه خوردي؟

رو به روم نشست و گفت: آره خاتون بهم داد.

يه قاچ از سيب بهش دادم و گفتم: بيا اينو بخور.

سيبو برداشت و گفت: تو آرادو دوست داري؟!

romangram.com | @romangram_com