#حصار_تنهایی_من_پارت_963


- اين چه کاريه؟

- ببخشيد، حواسم نبود. نمي دونم چي شد که از دستم افتاد؟

- از دستت نيفتاد؛ براي عمد اين کارو کردي!

- نه به خدا!

- قسم نخور! اگه مي خواستم بهت اجازه زنگ زدن بدم، ديگه اين کارو نمي کنم!

اي خدا! چرا امروز بايد چاي روش بريزم؟ رفت به اتاق لباس. ميزو جمع کردم، داشتم مي رفتم که از اتاق بدون لباس اومد بيرون. سريع سرمو انداختم پايين که گفت:

- به من که مي رسي سر به زير مي شي اما علي جلوت لخت بشه چار چشي نگاش مي کني!

امير بيچاره! تا حالا با تيشرتم نديدمش. ولي بازوهاي گنده اي داره!

گفت: اين پيراهن قهوه اي من کجاست؟!

- همون جا، کنار بقيه ی لباسات!

- به من نگو کجاست، بيا بهم بده!

سيني رو گذاشتم رو ميز و رفتم به اتاق. خدا هر چي بهش نعمت گوش عطا کرده، در عوضش از نعمت ديدن محرومش کرده!

تو لباسا گشتم اما نبود.

romangram.com | @romangram_com