#حصار_تنهایی_من_پارت_959
مش رجب خنديد و خاتون با چشم غره نگام کرد. رفتم به اتاقم و تشکمو پهن کردم و نتونستم خودمو بندازم روش. چون زمين بود و بعد از اصابت کمر به تشک، مي شکنه!
خوابيدم. فقط يک پلک زدم تا خوابم برد.
توي يه جنگل بزرگ و نيمه تاريک مي دويدم. درختا اونقدر بزرگ و پرشاخ و برگ بودن که مانع عبور نور خورشيد مي شدن. فقط مي دويدم و ليلا رو صدا مي زدم. صداي نالشو مي شنيدم اما نمي دونستم از کدوم طرفه؟ وايسادم. نفس نفس مي زدم.
با تمام وجودم صداش زدم: ليلا؟
صداي جيغي از سمت چپم شنيدم. به همون سمت دويدم. ديدمش؛ مچاله شده به يه درخت تکيه داده بود. تمام موهاش روي صورتش ريخته بود. با قدم هاي آهسته رفتم طرفش؛ دستمو گذاشتم رو شونش و گفتم: ليلا؟
سرشو بلند کرد. با ترس رفتم عقب. صورتش پر بود از سرنگ.
گريه مي کرد و گفت: آيناز کمکم کن!
جيغ کشيدم. چشمامو باز کردم و نشستم. نمي تونستم نفس بکشم. بلند شدم چراغو زدم و همون جا نشستم. گريه کردم؛ بازم کابوس. بازم ليلا. خسته شدم. کي اين کابوسا دست از سرم بر مي دارن؟ الان چهار ماهه که يه شبم خواب راحت نداشتم. کاش يک روز بدون کابوس ليلا از خواب بيدار مي شدم. کاش آراد ليلا رو هم مي فروخت اما نمي کشتش. صداي اذان بلند شد.
بلند شدم. خدايا! منو از اين زندان نجات بده. بعد از اينکه نمازمو خوندم، يه ربع به شش رفتم به اتاق آراد که بيدارش کنم .
صداش زدم: آقا!
ديگه خسته شدم هر روز گفتم «آقا... آقا»
ياد ديروز که چه جوري صداش زدم افتادم و خنديدم. صداش زدم، بيدار شد.
خواستم برم که گفت: لباسمو دوختي؟
romangram.com | @romangram_com