#حصار_تنهایی_من_پارت_937


- اَ! چقــــدر شـــام!

نشست و گفت: دستت درد نکنه! حالا قابل خوردن هم هست؟!

- دوست نداري نخور!

- برو به پيش مرگم، آراد بگو بياد اينا رو بخوره؛ اگه چيزي توش باشه اول اون بميره!

- انقدر حرف نزن! بخور!

- از کدوم شروع کنم؟!

- از سوپ!

کنارش نشستم و براش کشيدم.

گفت: چقدر خوبه آدم يه خدمتکار داشته باشه!

با تاکيد گفتم: پرهام!

- ببخشيد!

چند قاشق ازش خورد و با قيافه تو هم گفت: اَه... اَه!

- چي شد؟

romangram.com | @romangram_com