#حصار_تنهایی_من_پارت_928
بهش دادم و گفتم: آره؛ عاليه... پس کيک و شيريني تولدش با من!
- بلدي؟
- آره... يه شيريني برات درست کنم که تا حالا توی هيچ شيريني فروشي ای درست نکرده باشن!
- راست مي گي؟
- بله!
- باشه... پس شيريني و کيک با تو!
- پس يه چيزايی لازم دارم، برات مي نويسم بگيری.
- باشه.
رفتم آشپزخونه. دل آرام داشت صبحونه مي خورد.
گفتم: راستي دل آرام؟ مدل پيدا کردي؟
- هنوز نه. مي خواي با هم نگاه کنيم؟ شايد تو يه چيزي پيدا کردي؟
- باشه... پس زودتر صبحونتو بخور، چون برا ي دوختش زياد وقت ندارم.
بعد از اينکه صبحونشو خورد، لپ تاپ آرادو آورد، تو سالن پذيرايی نشستيم و به عکسا نگاه کردیم. به جز يکيش، بقيش چنگي به دلم نمي زد؛ يعني اين مدل بيشتر به آراد مي اومد.
romangram.com | @romangram_com