#حصار_تنهایی_من_پارت_911
وقتي نشستن، براشون غذا کشيدم و يه گوشه وايسادم تا نهارشون تموم بشه. وقتي ظرفا رو جمع کردم، بردم به آشپزخونه.
خاتون گفت خودم ظرفا رو مي شورم. منم از خدا خواسته رفتم که به مرغ عشقام غذا بدم. رفتم تو، نزديک قفس شدم و بهشون نگاه کردم. ماده شاد بود. مي خوند ولي نره پکر و دمق تو لاک خودش، به نرده ی قفس چسبيده بود. در قفسو باز کردم، مرغ عشق نرو آوردم بيرون، بوسش کردم و گفتم:
- چي شده آراد؟ چرا پکري؟ نکنه باز آيناز اذيتت کرده؟ آره؟
با اخم به ماده نگاه کردم و گفتم: آيناز! کار توئه؟ تو دل اينو شکوندي؟ چرا اذيتش مي کني؟خوبه تنبيهت کنم و چند روزي بهت غذا ندم آدم شي؟
نوک آرادو بوسيدم و گفتم: آراد! دعواش کردم، ديگه ناراحت نباش و اخماتم وا کن!
چند بار ديگه نوکشو بوسيدم و گذاشتمش تو قفس.
- پس نوک اونو جاي لب من مي بوسي؟!
برگشتم، ديدم با اخم و دست به سينه به چهار چوب در تکيه داده. به به! بدبخت شدم! فکر کنم کل صحنه ها رو ديده!
پوزخندي زد و گفت: تو که دلت مي خواد ببوسمت، چرا به خودم نگفتي و نوک اون پرنده بيچاره رو جاي لب من مي بوسي؟!
- نوک اين پرنده شرف داره به لباي کثيف تو که هر کي از راه مي رسه با يه بوسه ازش پذيرايی مي کني!
اومد جلو. رفتم عقب.
گفت:جدي؟ چطوره لباي کثيف منم بچشي؛ شايد بد نباشه؟ مطمئنم از لباي علي خوشمزه تره.
همين جور مي اومد نزديک و من مي رفتم عقب.
romangram.com | @romangram_com