#حصار_تنهایی_من_پارت_894


با لبخند گفتم: چشم! سعي خودم رو مي کنم!

يه نسخه بهم داد که برم داروهاشو بگيرم. حالا پول از کجا بيارم؟! رفتم سراغ ماشين. داشبوردو باز کردم. چيزي بجز چهار تا کارت عابر بانک نبود. برداشتمشون و نگاشون کردم. حالا رمزشون رو از کجا بيارم؟! دوباره برگشتم به بيمارستان. يه راست رفتم سراغ اتاق آراد. پشت به من خوابيده بود.

آروم گفتم: خوابي؟!

برگشت نگام کرد. چراغو روشن کردم.

گفتم: رمز اين کارتا چنده؟

با صداي بي جوني گفت: مي خواي چيکار؟

نسخه رو با کارتا آوردم بالا و گفتم: براي خريد داروهاي اين، به پول اين نياز دارم.

- برو به يه پرستار به اسم نسرين بگو بياد.

- چرا؟

- برو. نپرس!

رفتم بيرون. به يه پرستار گفتم: نسرين خانم مي شناسيد؟!

- بله... تو اون اتاقست. صبر کن بياد بيرون.

دم همون اتاقي که گفت، منتظر موندم. چند دقيقه بعد، يه دختر ظريف و لاغر اندام با ظاهر آروم اومد بيرون.

romangram.com | @romangram_com