#حصار_تنهایی_من_پارت_868
- مگه من نبودم؟
- چرا بودي. ديگه نيستي. برو به اميرت بگو برات بخره!
پوزخندي زدم و گفتم: نه اينکه زيادي خرجم کردي؟ از وسايل اتاقم گرفته تا لباسام همه رو برام خريدي... از اين به بعد، امير برام بخره... من هر چي بخوام، فقط کافيه لب تر کنم تا اميرم برام حاضر کنه.
نگام کرد و گفت: پس بگو از اين به بعد هم برات خرج کنه... حالا بيا برام کتاب بخون!
- تو که خدمتکار آوردي، با من ديگه چيکار داري؟
با عصبانيت گفت: تو نه، شما... حيفم مياد چشماي قشنگش بخاطر کتاب خوندن از بين بره. چشماي تو کورم بشه مهم نيست!
حس کردم يکي محکم زد به قلبم. دردم گرفت.
آب دهنمو قورت دادم و گفتم: شرمنده... من ديگه براتون کتاب نمي خونم. بده عزيز دردونت، دل آرام جونت برات بخونه!
چند قدم رفتم که داد زد: برگرد!
برگشتم و گفتم: چيه؟
از تخت اومد پايين و رو به روم وايساد.
تو چشمام نگاه کرد و گفت: عين بچه ی آدم برو رو تخت بشين و برام کتاب بخون!
- اگه نخوام بخونم چي؟
romangram.com | @romangram_com