#حصار_تنهایی_من_پارت_828


- پاشو برو حاضر شو!

ترسيدم و گفتم: چرا؟ من که کاري نکردم؟

- چرا کردي. برو حاضر شو!

- اگه بخواي منو ببري که آدم بکشم، به امير مي گم!

پوزخندي زد و گفت: علي الان تو هواست! موبايلا هم خاموشه. پس برو لباستو بپوش، وقتمو نگير!

با حرص و غر زدن رفتم به اتاقم.

خاتون اومد تو و گفت: باز چي با خودت حرف مي زني؟!

- چي شده؟! بگو چي نشده؟ خاتون؟ مگه نگفتي حرفشو گوش کني کاريت نداره؟ ها؟! پس کو؟ من الان نزديک يک ماهه، هر چي گفته، گفتم چشم... الان من کاريش نداشتم، مي گه برو حاضر شو.

خنديد و گفت: شايد مي خواد ببرت بيرون هوا بخوري!

با تعجب گفتم: ساعت هشت صبح چه هوایي بخورم؟!

- زودتر حاضر شو، برو که دوباره دعواتون نشه.

با عصبانيت حاضر شدم و رفتم بيرون. نمي تونستم تو حياط منتظرش بمونم. رفتم تو عمارت که ديدم مختارم مثل هميشه رو مبل لم داده و با گوشيش ور مي ره.

گفتم: سلام مُخي... شُتري؟

romangram.com | @romangram_com