#حصار_تنهایی_من_پارت_802


آبتين اومد گيتارشو برداشت و جاي امير علي نشست.

پرهام به سيب زميني ها نگاه کرد و گفت: اينجا کسي مي خواد غذاي نذري بده؟

همه با تعجب به هم نگاه کرديم.

آبتين گفت: خودت گفتي يه قابلمه بيار!

پرهام قابلمه رو بلند کرد و گفت: مطمئني اين قابلمست؛ ديگ نيست؟!

امير: پرهام جان! غر نزن! سيب زميني ها رو بريز تو آتيش.

- چشم، اطاعت امر!

وقتي سيب زميني ها رو ريخت، گفت: خب حالا کي برامون مي خونه؟ من و آبتين از بس براي آيناز خونديم، ديگه صدامون گرفته و در نمياد!

آراد به من نگاه کرد و پوزخند زد.

اميرعلي: شرمنده من که صدا ندارم!

فرحناز: آراد جونم مي خونه!

پرهام: راست ميگه آراد! پنج ساله از صدات استفاده نکردي، گرد و خاک گرفته!

آراد: دو دقيقه اومدم اينجا بشينم. سر به سرم نذاريد که اصلا حوصله ندارم.

romangram.com | @romangram_com