#حصار_تنهایی_من_پارت_775


دوباره بازي کرد. با پا توپو به طرف خودم مي کشيدم؛ با صدا و پاش توپو از زير پام کشيد و نگام کرد. انگار منتظر بود بازم توپو بردارم.

با تعجب دوباره با پام توپو از زير پاش برداشتم و دور پام چرخوندمش. اونم دنبال توپ اومد و با پاش کشيدش.

خنديدم و زانو زدم و گفتم: آفرين! پس فوتبالم بلدي! معلومه صاحبت خوب يادت داده!

بلند شدم؛ دوباره واق واق کرد. انگار مي خواست باهاش بازي کنم.





صداي پسري اومد: برفي... برفي کجايي؟

سرمو بلند کردم و نگاش کردم. يه پسري که با من خيلي فاصله داشت، دم ساحل دنبال کسي مي گشت و برفي رو صدا مي زد.

با ديدن من، وايساد؛ اومد طرفم و سوت زد و گفت: برفي بيا اينجا ببينم!

سگه با شنيدن سوت سرشو بلند کرد و با صدا دويد طرف پسره. پس اسمش برفيه!

پسره نشست، سگه پريد تو بغلش.

گرفتش و گفت: اينجا چيکار مي کني؟ يک ساعته دارم دنبالت مي گردم.

با برفي که تو بغلش بود، اومد سمت من و گفت: سلام خانم!

romangram.com | @romangram_com