#حصار_تنهایی_من_پارت_762
امير يه کاهو جلو دهنم گرفت و گفت: دهنتو باز کن!
به کاهو نگاه کردم و گفتم: تو امشب مي خواي منو بکشي؟!
- من غلط بکنم !
بدون اينکه به آراد نگاه کنه، با ابرو بهش اشاره کرد و گفت:اربابت منو مي کشه!
خنديدم و کاهو رو از دستش گرفتم و خوردم. آراد با اخم نگام کرد. تمام بشقاب ها رو جمع مي کردم که فرحناز گفت:
- اميرعلي! اگه مامان بدونه همچين عروسي قراره براش ببري، حتما سکته مي کنه!
- هر چي باشه، به تو جفتت مي ارزه!
فرحناز پوزخندي زد و گفت: اين چرک زير ناخن آراد منم نمي شه!
اميرعلي داد زد: خفه شو فرحناز... ديگه شورشو درآوردي. به چيت مي نازي که انقدر آينازو تحقير مي کني؟ آيناز هيچي از تو کمتر نداره؛ نه تو زيبايی، نه قد، نه اندام؛ حتي از تو هم سرتره. چشماتو باز کن و ببين! فرحناز احترام خودتو نگه دار؛ اگه بازم بشنوم به آيناز داري همچين حرف هايي مي زني، ديگه حرمت خواهر و برادري رو نگه نمي دارم.
داد و عصبانيتش اونقدر زياد بود که من ترسيده بودم، چه برسه به فرحناز. تو اين چند ماه، اميرعلي رو انقدر عصباني نديده بودم.
رفت طرف آراد و گفت: بيا بيرون بايد باهات حرف بزنم!
آراد: حرفي براي گفتن ندارم.
اميرعلي داد زد: ولي من دارم.
romangram.com | @romangram_com