#حصار_تنهایی_من_پارت_760


امير: اين دختره آينازه... سر ميزم مي شينه!

آراد: نظرت چيه خودت و معشوقت بريد تو آشپزخونه شامتونو بخوريد؟! اونجا خلوت تره، راحت مي تونيد به کاراتون برسيد!

اميرعلي منظورشو فهميد. بلند شد و گفت: موافقم!

پرهام با قيافه ی گرفته نگام کرد. با اميرعلي رفتيم به آشپزخونه. من نشستم. امير براي جفتمون غذا کشيد.

گفتم: نقشه ت خوب نيست!

نشست و گفت: چرا خوبه! تازه روز اوله؛ قرارمون چند هفته است! بخور تا سرد نشده!

دستمو زدم به چونه و نگاش کردم و گفتم: اينجوري اذيت مي شي.

- من انقدر تو زندگي اذيت شدم که اذيتاي آراد پيشش هيچه!

شاممونو خورديم. انقدر گشنم بود که هر چي رو ميز بود خوردم. امير هم با تعجب نگام مي کرد. منم مي خنديم. فقط مونده بود سالاد امير که اونم چنگالشو زد به کاهو و کلم و سس و گرفت جلو دهنم و گفت:

- اينم بخور !

- واي نه! ديگه نمي تونم؛ جا ندارم!

- جاي اين کاهو و کلم هم تو معدت باز کن!

دهنمو باز کردم که آراد اومد تو. نگاش کردم. امير بدون نگاه کردن به آراد گفت: آيناز بخور!

romangram.com | @romangram_com