#حصار_تنهایی_من_پارت_747


- پس خودت چي؟ سردت نمي شه؟

- اينجا که گرمه... مثل تو هم سرمايي نيستم، پس بپوش!

پوشيدم و گفتم: چه کت گرمي داري!

- بخاطر گرماي بدنمه.

نگاش کردم و سرمو انداختم پايين. سفارشاتمونو آوردن. مرغ سرخ شده بود.

پيازو برداشت و گفت: پياز مي خوري؟

- نه، دوست ندارم.

مشغول خوردن شديم. من آروم آروم مي خوردم. امير برام مرغ تيکه مي کرد، مي ذاشت رو برنجم، منم مي خوردم. با اين کارش معذب مي شدم. خودش کباب سفارش داده بود.

يه تکيه بزرگ از کبابش جلوم گرفت و گفت: بخور!

- اينو من بردارم که چيزي براي خودت نمي مونه؟

- چرا، مي مونه بردار!

برداشتم که نگاه يکي رو حس کردم. سرمو چرخوندم، ديدم آراد داره با عصبانيت قاشق دستشو فشار مي ده و ما رو نگاه مي کنه.

امير گفت: بخور ديگه؟ به چي نگاه مي کني؟!

romangram.com | @romangram_com