#حصار_تنهایی_من_پارت_736


کامليا بلندم کرد و گفت: تو بيکاري به حرفاي اينا گوش مي دي؟!

همين جور که مي خنديدم، گفتم: خيلي باحالن!

- آيناز برو زودتر حاضر شو بايد بريم!

تا اسم حاضر شدنو آورد، تمام خوشحاليم از بين رفت. بلند شدم راه افتادم. پشت سرم اومد. رفتم به حياط.

کامليا بازومو گرفت و گفت: چت شد يهو؟!

- نمي ذاره باهاتون بيام.

- مگه امير علي نرفت باهاش صحبت کنه؟!

- چرا... ولي معلوم نيست قبول کنه.

دستمو کشيد به طرف خونه و گفت: وقتي اميرعلي ميره باهاش صحبت کنه، مطمئن باش قبول مي کنه. يعني جرات نه گفتن نداره!

هنوز نفهميدم قضيه بين آراد و امير علي چيه؟!

وايسادم و گفتم: بذار ببينم چي مي شه، بعد ميرم حاضر مي شم.

- عزيز من! وقتي مي گم مطمئن باش می ذاره بياي، يعني مطمئن باش... آراد رو حرف اميرعلي حرف نمي زنه.

به کمک کامليا حاضر شدم و چند دست لباس گذاشتم توي ساک.

romangram.com | @romangram_com