#حصار_تنهایی_من_پارت_721
ديگه اصرار نکردم.
تمام يک هفته رو تنها بودم. پرهام هم صبح مي رفت و شب مي اومد. اونم بخاطر خستگي زود مي خوابيد. بيشتر وقتم رو پيش داگي و مرغ عشقام مي گذروندم. چند دفعه فکر فرار به سرم زد اما بعد منصرف شدم. آراد اون دفعه ويدا رو مقصر مي دونست و دعواش کرد اما ايندفعه فقط براي خاتون و مش رجب درد سر درست مي کنم.
ديگه اميرعلي نيومد پيشم. براي مختار لواشک درست کردم اما نيومد بخوره. تنها شده بودم؛ تنهاي تنها. کاش آراد بود، باهاش کل کل مي کردم، حوصلم سر نمي رفت!
حتي چند دفعه رفتم تو استخر آراد و شنا کردم. خيلي حال مي داد اما بازم سوت و کوري خونه حال شنا کردنو ازم مي گرفت. چند دفعه بي دليل به اتاق آراد رفتم و به وسايلش نگاه کردم. يه شب کامل تو اتاق آراد خوابيدم. خاتون نفهميد. فکر کرد مي خوام تو يکي از اتاقا بخوابم. بوي عطرش کل تخت خوابو گرفته بود. جاش خيلي گرم و نرم بود. مخصوصا بالشتش.
هر روز صبح، يه ربع به شش، اوتوماتيک وار چشمام باز مي شد؛ بعد يادم مي افتاد که آراد نيست. انگار به بيدار کردنش عادت کرده بودم.بعد از ساعت شش ديگه خوابم نمي برد. صبحونه مي خوردم و يه جايی رو تميز مي کردم. ديگه کلافه شده بودم. تو وضعي گير افتاده بودم که خودمم نمي دونستم چيه؟ امير نامردم تو اين يه هفته بهم سر نزد. فقط براي دلخوشيم گفت دوست دارم. روز و شبم با بي حوصلگي و کلافگي مي رفت جلو.
يک شب تو خونه نشسته بودم و بافتني مي بافتم که خاتون اومد تو و با خوشحالي گفت:
- آقا اومد!
يه لبخند رو لبم نشست. بعد عين ماشيني که خاموشش مي کنن ناراحت شدم.
مش رجب: پس کو ويدا؟
خاتون: نمي دونم. همراهش نبود.
گفتم: يعني چي همراهش نبود؟!
خاتون: يعني همين الان با ظرف ميوه بري پيش آقا!
بلند شدم، رفتم به آشپزخونه ی عمارت، ميوه رو شستم و رفتم به اتاق تلويزيون. نه! سينما بهتره! اون اتاق با اون تلويزيون، بيشتر شيبه سينماست! دم اتاق وايسادم و نگاش کردمو چقدر لاغر شده! ويدا اونجا چه غلطي مي کرده که به اين نمي رسيده؟!
romangram.com | @romangram_com