#حصار_تنهایی_من_پارت_710


بلند شدم که پرهام گفت: نمي خواد آيناز؛ خودم گرم مي کنم.

به طرف اجاق رفت و زير قابلمه ها رو روشن کرد و گفت: آيناز مي توني صبح ساعت پنج و نيم بيدارم کني؟

گفتم: من؟ چرا ؟

يه بشقاب به دست گرفت و گفت: اول اينکه خاتون پاش درد می کنه، نمي تونه بياد بالا. دوم حوصله ديدن قيافه ی ويدا رو ندارم... راستش از ابروهاش مي ترسم!

خنديدم. گفت: سوم، مي خوام ببينم وقتي آقاتو صدا مي زني چه جوري کيف مي کنه! چهارم، خوابم خيلي سنگينه، صبح به اون زودي نمي تونم بيدار شم. حالا بيدارم مي کني؟

خاتون: اول برو زير قابلمه رو خاموش کن تا غذات نسوخته، بعد بيا جوابتو بگير!

زير قابلمه رو خاموش کرد.

گفتم: لباس که مي پوشي؟!

گفت: آره بابا! خيالت راحت! من عين آقاتون بي شرم و حيا نيستم! مي خواي کت و شوار بپوشم و کراواتم بزنم؟!

خنديدم و گفتم: آره... کفشم بپوش! اينجوري بدنت پوشیده تره!

پرهام خنديد و شامشو خورد.

به ويدا نگاه کردم. تو خواب مي خنديد. خندم گرفته بود! حتما داشت خواب خودش و آرادو مي دید!

****

romangram.com | @romangram_com