#حصار_تنهایی_من_پارت_691


جلو انباري وايساد و داد زد: تنهايي؟ پس خاتون و مش رجب برگ چغندرن؟ ويدا هم که پيشته؟

- تو معني دوست داشتنو نمي فهمي نه؟ مش رجب خاتونو دوست داره نه منو. ويدا هم ازم متنفره...حالا يکي پيدا شده دوستم داره. چرا مي خواي ازم بگيريش؟!

- يه بار بهت گفتم اين حس لعنتي ِ دوست داشتنو تو خودت بکش. گفتم حق ازدواج و عاشق شدنو نداري ... نمي دونم با اميرعلي چيکار کردي که اينجوري عاشقت شده.

درو باز کرد و هلم داد داخل و گفت: اين تنبیه، هم بخاطر زبون درازي ديشبت که به فرحناز کردي و جلو اون همه آدم تحقيرش کردي، هم بخاطر اینکه ... اميرعلي رو بوسيدي.

دور بست.

داد زدم: مگه بوسيدن کسي که دوستش داري جرمه؟ تو هم فرحنازو تمام دخترايي که ميان مهموني مي بوسي... پس بابات بايد تنبيهت کنه؟

با گريه آروم زدم به در وگفتم: خواهش مي کنم درو بازکن...آقا... منو پيش مهرداد نفرست.

با عصبانيت و گريه داد زدم: مگه اميرعلي نگفت هر چقدر بخواي بابت من بهت پول مي ده... خب چرا منو به اون نفروختي؟ چي از جونم مي خواي؟ مگه من چيکارت کردم که اينجوري باهام رفتار مي کني؟ با توام. چرا جوابمو نمي دي؟!

درو باز کرد. صورتم خيس اشک شده بود.

نگام کرد و گفت: به يه شرط ميارمت بيرون و به مهرداد نمي دمت...که ديگه دور و بر اميرعلي نبينمت.

- تو چه دشمني با اون داري؟

با عصبانيت داد زد: شرطمو قبول مي کني يا نه؟!

- بي انصافيه... نه، درو ببند!

romangram.com | @romangram_com