#حصار_تنهایی_من_پارت_687


- پرهام چي؟

- پرهامم خودش يه عشقي داره!

- کي؟

- مهم نيست... مي مونه...

نگاش کردم. ضربان قلبم آروم رفت بالا. با لبخند نگام کرد. يعني من بايد اميرعلي رو دوست داشته باشم؟!

با خجالت گفتم: من...

- من نمي خوام تو منو دوست داشته باشي... نمي خوام اجبارت کنم. فقط دارم بهت مي گم تو تا آخر عمرت نبايد تنها باشي. بايد ازدواج کني. اين تنفر از مردا رو از قلبت بنداز بيرون. سعي کن يکي رو دوست داشته باشي... حتي آرادي که ازش متنفري.

- اون که ديگه اصلا ...اگه تنها مرد روي زمين هم باشه، حاضر به ازدواج با اون نمي شم!

- باشه... هر طور خودت دوست داري... قهوتو بخور بريم.

بعد اينکه قهوه مونو خورديم، راه افتاديم. يک ساعتي تو خيابونا چرخيديم و برگشتيم خونه. تو حياط وايساديم. هيچ ماشيني نبود. همه رفته بودن.

گفتم: ممنون... واقعا ممنون.

- احتياجي به تشکر نيست ...دلم مي خواد با من راحت باشي.

پشتمو نگاه کرد. يک دفعه با دستاش صورتمو گرفت و گفت: ببخش!

romangram.com | @romangram_com